silent boy
..به نام تک مکانیک قلب های تصادفی
من برگشتم چنـــ روزي بيرون بودم!!! مث هميشه اينجا خبري ني برين ادامه مطلب... اين كه خودمم... با عرض سلام خدمت پسرا... و همينطور دختراي با جنبه ايندفعه نوبت ويژگيهاي دختراست... بياين دو روز از فكر دخترا ايول؟؟؟؟؟!!! بيااااااااااااااااااااااااااااااا.... قر تو كمرم فراوونه!!!!!! دليل ديگه رقصا واسه عوض كردن قالب وبلاگمه!!!!! چطور شده؟؟؟؟ يه سؤال برام پيش اومد!!!! اگه زن يا مادر زنتون در حال غرق شدن باشه و شما فقط يه حق انتخاب داشته باشين .... .... .... .... .... .... .... .... .... پارك ميرين يا سينما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين آپ فقط به حرمت ماه رمضونه و هيچ ارزش قانوني ديگه اي نداره!!!! دخمل گليا پسرا هم ناراحت نشن!!! دخملا زياد سوتي ميدن!!! مثلاً:با دوست دخترم رفتیم بیرون یه پرایدیه اومده بود اسپرت کرده خفن! برف پاک کن ماشینشو عوض کرده بود یه دونه بزرگ گذاشته بود دختره ميخواست بگه چرابرف پاکنش یه دونس؟؟!!! گفت:چرا تخته پاک کن این پرایده یکی شده؟ (البتّه طبيعيه!!! دختره ديگه...) با تلخيص... آفّرين داداشي... اين يه داستان واقعيه! عين حقيقت!!! از يه نامردي،يه خيانت... يه از روزهاي سال۸۹يه پسري به اس ساسان توي يه پاساژ عاشق دختر مغازه روبرويي ميشه البته نه عاشق معمولي!!!!! واسه اون دختر جون هم ميداد!!! امّا كسي دركش نكرد.... بالآخره يه روز دلشو به دريا زد و رفت روبروي اون دختر(نرگس)وايساد... صداش ميلرزيد! دست و پاش جمع نميشدن!! از تن صداش معلوم بود كه داره خجالت ميكشه... با هزار زور و زحمت شماره رو روي ويترين گذاشت و با عجله اومد بيرون!!!!!!! بيچاره خيس عرق شده بود... نرگس از مخابرات سر كوچه زنگ زد و چند تا سؤال پرسيد!!! ساسان هم كه تا الآن يه خورده از خجالتش ريخته بود جواب ميداد!!!! خلاصه نرگس قبول كرد... ساسان اون شب رو ابرا بود!!!!! امّا بدبخت نميدونست چه عذابهايي رو بايد تحمل كنه بعد از چند وقت كه با هم دوست بودن،باباي ساسان بهش گفت:لين دختر خوبي نيست!!! وقتي كه تو نيستي،رفت و آمد تو مغازش زياده!!! امّا عشق نرگس ساسان رو كور كرده بود!!! با پدرش بحث كرد و با عصبانيّت مغازه رو ترك كرد... تا اينكه يه روز يكي از بچه هاي پاساژ كه از دوستي ساسان و نرگس بو برده بود،به ساسان فهموند كه با اين دختر دوست بوده!!! امّا بازم اثر نداشت!! ساسان به جز حرف نرگس،حرف هيچ كس ديگه اي رو قبول نداشت... لحظه به لحظه علاقه ساسان به نرگس بيشتر ميشد!!! بعد از ۲ ماه دوستي،ساسان تو مغازه نشسته بود و داشت به عشقش اس ميداد!!! كه يهو يه پسر ۱۸ ساله رفت تو مغازه و با نرگس شروع به خنديدن و شوخي كرد ساسان كه اشك تو چشماش حلقه زده بود...داشت به حرفهاي پدرش و دوستش پي ميبرد!!! دلش ميگفت:برو و يه دعوا راه بنداز!!!! امّا عقلش ميگفت:فعلاً بسوز و بساز... ساعت يك و نيم بود! ساسان مغازه رو بست و رفت ولي اون سر خر هنوز جاي نرگس بود!!!!!! ساسان از بيرون پاساژ زنگ زد كه رابطه بين نرگس با اون سر خر رو بفهمه ولي نرگس جواب نميداد.... ساسان رفت تو اتاقش و يه شكم سير اشك ريخت!!!! كه صداي موبايل سكوت اتاق ساسان رو در هم شكست... نرگس بود زنگ زده بود بگه او شوهر عمّش بوده.... ساسان ساده هم قبول كرد...و مثل قديم عشقشو ميپرستيد!!! از شانس بد يا شايدم خوب ساسان يه روز قبل از تولد نرگس،يه مشكل خانوادگي واسه ساسان پيش اومد... ....و اين اولين و آخرين بهانه اي بود كه نرگس به كمك اون بتونه اين رابطه رو تموم كنه!!!!!!! ساسان هر چقدر التماس كرد بالآخره نرگس از ساسان جدا شد شمارشو عوض كرد!!! ديگه مغازه هم نيومد!!!كار ساسان هم به قرص و بيمارستان كشيد... وقتي ترخيص شد،با هزار بدبختي،شماره نرگس رو از دختراي پاساژ گرفت... امّا چه فايده؟؟؟؟ نرگس ازدواج كرده بود!!! ... و تو اين مدتي كه با ساسان و خيلي هاي ديگه رابطه عشقولانه داشته،نامزدش هم تو تهران داشته واسه خرج عروسي،جون ميكّنده........ اگه خوشتون نيومد به بزرگواري خودتون ببخشين!!!!!!!! امّا بدونين اينا عين واقعيّتن... يه شعر هم تو ادامه مطلب هست.. بقيشم حتماً بخونين!!!!!!!! یک شبي مجنون نمازش را شكست بي وضو در كوچه ليلا نشست عشق آن شب مست مستش كرده بود فارغ از جام الستش كرده بود گفت يا رب از چه خوارم كرده اي؟؟! بر صليب عشق دارم كرده اي؟؟! خسته ام زين عشق! دل خونم مكن من كه مجنونم! تو مجنونم مكن مرد اين بازيچه ديگر نيستم!!!!! اين تو و ليلا تو من نيستم گفت كاي ديوانه! ليلايت منم! در رگت پنهان و پيدايت منم سالها با جور ليلا ساختي!!! من كنارت بودم و نشناختي!!!!!!!!!!! آدمك! آخر دنياست،بخند آدمك! مرگ همينجاست،بخند دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست،بخند آدمك! خر نشوي گريه كني كلّ دنيا،سراب است،بخند آن خدايي كه بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست،بخند گویی بیمارم و همه دایه ی عزیز تر ازمادر... حرف ها،همان داروهای همیشگی شان را روزی چند وعده بخوردم می دهند... به امید آنکه بیمارشان شفا یابد....غافل از اینکه بیماری چیست؟؟... بازهم از همان جملات همیشگی....به داروهایشان حساسیت پیداکردم.. اینبار رفیقمان است.....می گوید:آدم خیلی بدی شدی... دیگر معده ام پر شده از اینها...می گویم: می دونم،چیز جدید چی داری؟؟... موج از ديار دريا آهنگ خاك ميكرد! با مهر مادرانه بر گِرد خاك ميگشت!!! گرد ملال او را از چهره پاك ميكرد از خاكيان ندانم ساحل به او چه ميگفت؟؟؟ كاين موج ناز پرور سر را به سنگ ميزد خود را هلاك مي كرد!!!!!!!!!!! هر كس كه دلي داشت،به دلداري داد!!! دل نفرين شده ماست! كه تنهاست هنوز.....
سيلاااااام..
!!!
!!!!
ادامه مطلب![]()
![]()

(باز بي جنبه شدي،با شلوار نيم آستين اومدي؟؟؟)
ادامه مطلب![]()
![]()
بياين بيرون تا يكم برقصيم!!!


![]()
![]()
![]()
![]()
ناراحت نشن
!! چون فقط چند روزه!!! تا اون موقع باز سوژه پيدا ميشه
!!!
ادامه مطلب![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
،فايده اي نداشت!!!![]()
ادامه مطلب![]()
![]()
ادامه مطلب![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم پرواز می خواهد،
دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد
دلم آواز می خواهد،
دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد
دلم بی رنگ و بی روح است
دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد!!!!
![]()
![]()

![]()
![]()
| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |




