تبليغاتX
silent boy


silent boy

..به نام تک مکانیک قلب های تصادفی

سيلاااااام..

من برگشتم!!!

چنـــ روزي بيرون بودم!!!

مث هميشه اينجا خبري ني!!!!

برين ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 12:30 PM توسط پوريا| |

اين كه خودمم....

اين كه خودمم...

 

با عرض سلام خدمت پسرا...

و همينطور دختراي با جنبه(باز بي جنبه شدي،با شلوار نيم آستين اومدي؟؟؟)

ايندفعه نوبت ويژگيهاي دختراست...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 11:46 PM توسط پوريا| |

سيلااااااااااام برو بكس!!!

بياين دو روز از فكر دخترا  بياين بيرون تا يكم برقصيم!!!

ايول؟؟؟؟؟!!!

 

 

بيااااااااااااااااااااااااااااااا....

قر تو كمرم فراوونه!!!!!!

                                                        

 

دليل ديگه رقصا واسه عوض كردن قالب وبلاگمه!!!!!

چطور شده؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 11:21 PM توسط پوريا| |

سلام پسرااااااا..........

يه سؤال برام پيش اومد!!!!

اگه زن يا مادر زنتون در حال غرق شدن باشه و شما فقط يه حق انتخاب داشته باشين

....

....

....

....

....

....

....

....

....

پارك ميرين يا سينما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 3:8 AM توسط پوريا| |

سلام بر و بكس!!!

اين آپ فقط به حرمت ماه رمضونه و هيچ ارزش قانوني ديگه اي نداره!!!!

دخمل گليا ناراحت نشن!! چون فقط چند روزه!!! تا اون موقع باز سوژه پيدا ميشه!!!

پسرا هم ناراحت نشن!!! دخملا زياد سوتي ميدن!!!

 مثلاً:با دوست دخترم رفتیم بیرون یه پرایدیه اومده بود اسپرت کرده خفن! برف پاک کن ماشینشو عوض کرده بود یه دونه بزرگ گذاشته بود

دختره ميخواست بگه چرابرف پاکنش یه دونس؟؟!!!

گفت:چرا تخته پاک کن این پرایده یکی شده؟

(البتّه طبيعيه!!! دختره ديگه...)

                                                                 با تلخيص...

                                                          آفّرين داداشي...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 1:29 PM توسط پوريا| |

يه روز پر كار واسه دخمل گلياي خوشمل
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 12:55 PM توسط پوريا| |

سلام خواهر ها و برادرهاي گلم!!!

اين يه داستان واقعيه! عين حقيقت!!! از يه نامردي،يه خيانت...

يه از روزهاي سال۸۹يه پسري به اس ساسان توي يه پاساژ عاشق دختر مغازه روبرويي ميشه

البته نه عاشق معمولي!!!!! واسه اون دختر جون هم ميداد!!! امّا كسي دركش نكرد....

بالآخره يه روز دلشو به دريا زد و رفت روبروي اون دختر(نرگس)وايساد...

صداش ميلرزيد! دست و پاش جمع نميشدن!! از تن صداش معلوم بود كه داره خجالت ميكشه...

با هزار زور و زحمت شماره رو  روي ويترين گذاشت و با عجله اومد بيرون!!!!!!!

بيچاره خيس عرق شده بود...

نرگس از مخابرات سر كوچه زنگ زد و چند تا سؤال پرسيد!!!

ساسان هم كه تا الآن يه خورده از خجالتش ريخته بود جواب ميداد!!!!

خلاصه نرگس قبول كرد... ساسان اون شب رو ابرا بود!!!!!

امّا بدبخت نميدونست چه عذابهايي رو بايد تحمل كنه

بعد از چند وقت كه با هم دوست بودن،باباي ساسان بهش گفت:لين دختر خوبي نيست!!! وقتي كه تو نيستي،رفت و آمد تو مغازش زياده!!!

امّا عشق نرگس ساسان رو كور كرده بود!!! با پدرش بحث كرد و با عصبانيّت مغازه رو ترك كرد...

تا اينكه يه روز يكي از بچه هاي پاساژ كه از دوستي ساسان و نرگس بو برده بود،به ساسان فهموند كه با اين دختر دوست بوده!!!

امّا بازم اثر نداشت!!

ساسان به جز حرف نرگس،حرف هيچ كس ديگه اي رو قبول نداشت...

لحظه به لحظه علاقه ساسان به نرگس بيشتر ميشد!!!

بعد از ۲ ماه دوستي،ساسان تو مغازه نشسته بود و داشت به عشقش اس ميداد!!!

كه يهو يه پسر ۱۸ ساله رفت تو مغازه و با نرگس شروع به خنديدن و شوخي كرد

ساسان كه اشك تو چشماش حلقه زده بود...داشت به حرفهاي پدرش و دوستش پي ميبرد!!!

دلش ميگفت:برو و يه دعوا راه بنداز!!!!

امّا عقلش ميگفت:فعلاً بسوز و بساز...

ساعت يك و نيم بود! ساسان مغازه رو بست و رفت ولي اون سر خر هنوز جاي نرگس بود!!!!!!

ساسان از بيرون پاساژ زنگ زد كه رابطه بين نرگس با اون سر خر رو بفهمه ولي نرگس جواب نميداد....

ساسان رفت تو اتاقش و يه شكم سير اشك ريخت!!!!

كه صداي موبايل سكوت اتاق ساسان رو در هم شكست...

نرگس بود

زنگ زده بود بگه او شوهر عمّش بوده....

ساسان ساده هم قبول كرد...و مثل قديم عشقشو ميپرستيد!!!

از شانس بد يا شايدم خوب ساسان يه روز قبل از تولد نرگس،يه مشكل خانوادگي واسه ساسان پيش اومد...

....و اين اولين و آخرين بهانه اي بود كه نرگس به كمك اون بتونه اين رابطه رو تموم كنه!!!!!!!

ساسان هر چقدر التماس كرد،فايده اي نداشت!!!

بالآخره نرگس از ساسان جدا شد

شمارشو عوض كرد!!!

ديگه مغازه هم نيومد!!!كار ساسان هم به قرص و بيمارستان كشيد...

وقتي ترخيص شد،با هزار بدبختي،شماره نرگس رو از دختراي پاساژ گرفت...

امّا چه فايده؟؟؟؟

نرگس ازدواج كرده بود!!!

... و تو اين مدتي كه با ساسان و خيلي هاي ديگه رابطه عشقولانه داشته،نامزدش هم تو تهران داشته واسه خرج عروسي،جون ميكّنده........

اگه خوشتون نيومد به بزرگواري خودتون ببخشين!!!!!!!!

امّا بدونين اينا عين واقعيّتن...

يه شعر هم تو ادامه مطلب هست..


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 2:33 AM توسط پوريا| |

فقط پسرا+دختراي با جنبه بخوننننننننننننننننننن.........


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 4:40 PM توسط پوريا| |

خواهشاً دختراي بي جنبه نخووووووووووووونن!!!!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 3:51 AM توسط پوريا| |

دختران اگر از كودكي با شير سگ هم بزرگ شوند،بازهم به وفاداري آنها بايد شك كرد.....

بقيشم حتماً بخونين!!!!!!!!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 10:25 AM توسط پوريا| |

 یک شبي مجنون نمازش را شكست

بي وضو در كوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش كرده بود

فارغ از جام الستش كرده بود

 

 

گفت يا رب از چه خوارم كرده اي؟؟!

بر صليب عشق دارم كرده اي؟؟!

خسته ام زين عشق! دل خونم مكن

من كه مجنونم! تو مجنونم مكن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم!!!!!

اين تو و ليلا تو من نيستم

 

 

گفت كاي ديوانه! ليلايت منم!

در رگت پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي!!!

من كنارت بودم و نشناختي!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 9:44 AM توسط پوريا| |

آدمك! آخر دنياست،بخند

آدمك! مرگ همينجاست،بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست،بخند

آدمك! خر نشوي گريه كني

كلّ دنيا،سراب است،بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست،بخند

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:18 AM توسط پوريا| |

هرکسی از راه می رسد می خواهد درمانم کند...

گویی بیمارم و همه دایه ی عزیز تر ازمادر...     

حرف ها،همان داروهای همیشگی شان را روزی چند وعده بخوردم می دهند...

به امید آنکه بیمارشان شفا یابد....غافل از اینکه بیماری چیست؟؟...

بازهم از همان جملات همیشگی....به داروهایشان حساسیت پیداکردم..

اینبار رفیقمان است.....می گوید:آدم خیلی بدی شدی...

دیگر معده ام پر شده از اینها...می گویم: می دونم،چیز جدید چی داری؟؟...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 9:36 AM توسط پوريا| |

موج از ديار دريا

آهنگ خاك ميكرد!

با مهر مادرانه

بر گِرد خاك ميگشت!!!

گرد ملال او را

از چهره پاك ميكرد

از خاكيان ندانم

ساحل به او چه ميگفت؟؟؟

كاين موج ناز پرور

سر را به سنگ ميزد

خود را هلاك مي كرد!!!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 1:25 AM توسط پوريا| |


دلم پرواز می خواهد،
دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد
دلم آواز می خواهد،
دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد
 دلم بی رنگ و بی روح است
 دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد!!!!


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 4:43 PM توسط پوريا| |

هر كس كه دلي داشت،به دلداري داد!!!

دل نفرين شده ماست! كه تنهاست هنوز.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 4:40 PM توسط پوريا| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 4:34 PM توسط پوريا| |

عجيب ترين ها


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 12:5 PM توسط پوريا| |


پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ